X
تبلیغات
نماشا
رایتل


همه چیز از آنجا شروع شد که پسر رییس بانک محلمان به خاستگاریم آمد. او فقط یک یا دو بار مرا در بانک دیده بود ، نمیدانم چرا این کار را کرد .
همه ی فامیل و دوستانم مرا خیلی خوشبخت می دانستند که یک همچین آدمی به خاستگاریم آمده که نه سنم به او می خورد و نه آنقدر زیبا یم که بخواهد شیدایم باشد و نه مال منالی داشتیم که بخواهد بخاطر پول ...
همه اتفاقها خیلی زود گذشت ، انگار من خواب بودم و زمان ازدواجمان فرا رسیده بود . دختر خاله هایم از لباسهای عروس که ویکتوریا زن دیوید بکام آن فوتبالیست مانکن انگلیسی در روز عروسیش پوشیده بود سخن می گفتند از سفره عقدعروسی فلانی و ...
همه ی این حرفها مثل نسیمی تو گوشم در حال آمد و رفت بود ، هنوز باورم نشده بودکه من با این سن وسال زیاد بخواهم شوهری جوان و خوش تیپ مثل آقاناصر ، آنهم پسر تازه از فرنگ برگشته یک رییس بانک...
خلاصه روز عروسی فرا رسید ، یک جشن کاملن مجلل . همه فامیل ما چه آنهایی که در روستا بودند چه آن تعداد کمی که مثل ما آواره ی این شهر خراب شده بودند ...همه و همه آمده بودند . وچیزی که مرا خیلی اذیت می کرد اختلاف طبقاتی بین ما بود .قیافه ی مهمانها ی ما در آن جشن پر شکوه مثل کارگرهایی بود که آمده ان کار تدارکات جشن را انجام دهند .
تنها چیزی که کمی مرا آرام می کرد برخورد خیلی خوب آقا ناصر با فامیلهای ما بود . او بسیار مهربان بود و بسیار دید بزرگی داشت.

بعد از اینکه همه ی مهمانها رفتند و من و آقا ناصر تنها ماندیم،متوجه شدم که ناراحتی دارد فکر کردم کسی او را ناراحت کرده ،ولی او گفت که چیزی نیست و خودم را ناراحت نکنم .کمی آرام شدم وقتی می خواستیم که در بستر کنار هم باشیم ،من از او خواستم که آنشب جدا از هم بخوابیم ، چون خیلی خیلی خجالت می کشیدم .

او پذیرفت ولی گفت که میرود بیرون هوایی بخورد و برگردد ...

الان هفت سال گذشته و او هنوز برنگشته ...