
نمایش "مرگ ناصری" به کارگردانی حسن سبحانی مینابی تنها نمایش هرمزگانی حاضر در جشنواره سراسری تئاتر ماه بود. در مراسم اختتامیه این جشنواره دیپلم افتخار و جایزه اول موسیقی به گروه موسیقی نمایش "مرگ ناصری" از هرمزگان تقدیم شد. در بخش بازیگری مرد از احمد رنجبرنیا برای بازی خوب و تاثیرگذارش تقدیر شد. به حسن سبحانی سخت کوش و گروهش تبریک می گویم.
عکس : مهر

نمایش " پیتزا گوشت " به نویسندگی سعید موحدی و کارگردانی کورش سلمانی،
بازیگران : کورش سلمانی، رضا فتحی مقدم، امالبنین جایباش، مونا سلیمانی
اجرا شده در جشنواره بیست و چهارم تئاتر استانی. آمفی تئاتر بستک
به قصد شرکت در یک رویداد دراماتیک آمدهایم پس خیالمان را به آنها وام میدهیم.
خلاصه نمایش:
پسر در یک مهمانی چشم بسته خواهرش را مورد تجاوز قرار میدهد ، سپس آن را قطعه قطعه میکند و با گوشت خواهرش پیتزا گوشت درست کرده و در یک ضیافت به اتفاق پدر و مادرش پیتزا را صرف میکنند.
طرح یا نمایشنامه در نقد دنیای مدرن نوشته شده است. نمایشنامه هم در روایت و هم اجرا در ابتدای کار در موقعیتی که پسر عمل پیاز خوردن را انجام میدهد ، هرچه سعی میکند بو از دستش و اسانس از فضا و اشک از چشمش دور نمیشود . این یادآور پاک نشدن خون از دست "لیدی مکبث" است . این شباهت موضوع قتل و اینکه چه کسی قتل را انجام داده را آشکار میسازد . صحنه بعد با ورود پدر و مادر با گفتن جمله « سه روزه که خواهرت گم شده» موضوعی که باعث تعلیق نمایش شده بود به سادگی عیان میشود . روایت داستان برای تماشاگر تمام میشود و نمایش به عنوان طرح باقی میماند . دیالوگهای کاراکتر پسر و مادر گاهی شاعرانه میشود که این شاعرانگی میتواند ؛ شاید با این توجیه که پسر شاعر است ،گفته شود. اما شاعرانگی در این نوع اجرا از لحاظ اجرایی ضعف به حساب میآید و در راستای ارتباط با مخاطب اجرا را دچار مشکل میکند.

نمایش پیتزا گوشت فاقد شخصیت است اما این نکته کاستی محسوب نمیشود هنگامی که ما عناصری را حذف میکنیم باید جانشین برای آن بیابیم طرح یا رویداد داستانی, جانشین مناسبی برای عنصر شخصیت است. ارسطو،طرح را به عنوان مهمترین عنصر درام بر میشمارد و شخصیت بازی را تابع آن میداند.(اورلی هدلتن) در تفسیر اندیشه ارسطو مینویسد ؛ « ارسطو اذعان دارد که نمایش بدون شخصیت ممکن است و در واقع نمایشهای عصر وی بدون شخصیت نمایش بود . بدیهی است که مراد وی، این نیست که نمایش بدون آدم ممکن است ؛ زیرا انجام فعل مستلزم فاعل است . به نظر میرسد که از دیدگاه نمایشنامه نویسی ، دو شیوه برخورد درباره وجود افراد در یک نمایش وجود دارد. یک شیوه آن است که مردم را صرفاً به عنوان اشیاء یا ابزار لازم برای انجام یک عمل و یا نشان دادن موضوعی در نظر میگیریم . به عنوان مثال یک داستان اسرارآمیز ، صرفاً مستلزم وجود یک کاراکتر ، یک قربانی و گروه افراد مظنون است که یکی از آن میان قاتل است و برای انجام عمل پیگرد و کشف قاتل ، نیازی به پرداخت بیشتر عوامل فوق نیست. واقع آن است که در بسیاری از داستانهای اسرارآمیز به نظر میرسد که شخصیتها کما بیش قابل معاوضه باشند. ...ارسطو چنین نمایشهایی را نمایش بدون شخصیت میخواند.
( مقدمه ای بر تئاتر ؛ آیینه طبیعت ، صص 78 و 77)

در نمایش " پیتزا گوشت" رویدادهایی که بتوانند موقعیتهای نمایش را ایجاد نمایند بسیار اندک هستند و تماشاگر تنها بخشی از رفتارهای اشخاص بازی را مشاهده میکند و این نکته باعث میشود اشخاص بازی حتی تا اندازهی یک تیپ نمایشی رشد نکند و این نکته به نمایش آسیب میرساند و باعث میشود تا نمایش در فرازهایی به اثری کسالت بار تبدیل شود. چنان چه اشاره شد نمایش فاقد شخصیت است؛ اما طرح داستانی نمایش نیز این بضاعت را ندارد تا با ترسیم رویدادهای نمایشی بر اثر انسجام ببخشد . تنها عنصری که نمایش " پیتزا گوشت" را به انسجام میرساند حضور یک طراحی صحنه فنی است. طراحی صحنه هم فضا ساز و هم کاربردی است . آکسوسوار با توجه به تم و مود و رنگ کار به درستی انتخاب شده است.از ابتدای نمایش تماشاگر درصدد آن است تا دریابد دریافت تازه چیست و چه تأثیری بر وی میگذارد . این انتظار بر اساس نوع شکل اجرایی در تماشاگر پدید میآید و تعلیق نمایش را ایجاد میکند . کارگردان برای شکل گیری نمایش تنها به ابزار صحنه توجه کرده است و طراحی صحنه را در خدمت اجرا به کار میبرد و توهم پیتزا گوشت را برای تماشاگر پدید میآرود.

نگاشتن پیرامون نقد و داوری بازیگران نمایش کار چندان آسانی نمیتواند باشد. تفکر انسان را به چالش بر نمیانگیزانند و از سوی دیگر مانند تیپهای دراماتیک فاقد ویژگیهای عاطفیاند و احساس انسان را برنمیانگیزانند ، بنابراین تماشاگر احساس میکند ، بازیگر بد بازی کرده است. این اصطلاح به زعم نگارنده منصفانه نیست . بازیگر نمیداند چه چیزی را بازی میکند در این مورد باید نویسنده متن پاسخگو باشد. اگر خطایی هم برعهده بازیگر باشد خطای انتخاب اوست، زیرا نمایشنامهای را برای بازی میپذیرد که کاستیهای فراوان دارد. به زعم نگارنده هر سه بازیگر تلاش بسیار میکنند اما صد افسوس که این انرژی، بیاثر میماند و تماشاگر از دیدن یک نمایش لذت بخش محروم میماند .
کارگردان در ساختاری که برای اجرای این نمایش به کار برده است، تابلوهای نمایشی برای نقش دختر به قصد معرفی بیشتر این کاراکتر یا در راستای اندیشهی اثر در نظر گرفته است . ۱ – تابلوی حرکات موزون دختر ۲ – تابلویی که با یک تشت قرمز و پارچه سفید مینشیند و با پارچه سفید بازی میکند. این تابلوها نه تنها به اجرای نمایش کمکی نکرد بلکه در کند پیش رفتن و سطحی نشان دادن کار سهم به سزایی داشت.

رویدادهایی که برای نشان دادن اینکه در گذشته چه اتفاقی افتاده مانند صحنههای پسر با خواهرش و فیلم پایانی اجرا که برای پدر و مادر پخش میشود؛ کشدار با زمانبندی بالاست در واقع عمل در آن رویداد پایان گرفته اما همچنان رویداد بدون در نظر گرفتن زمانبندی مناسب ادامه دارد. کاراکتر پدر و مادر در متن نمایشنامه و هم در اجرا موقعیتی یا فرصتی برای به چالش کشیده شدن ندارند. در واقع از لحاظ اجرایی پیش برنده و جذاب نیستند. متن انگار همه چیز را محدود کرده است و نمیخواهد از دایرهای که به دور واقعه کشیده است خارج شود و رشد کند. اجرای این نمایشنامه خود را به اجرای نمایشهای مونولوگ اکسپرسیونیستی نزدیک میکند که از ذهن یک کاراکتر جهان دیده و به تصویر کشیده میشود. موقعیتهایی که کارگردان به زیبایی دست به ساخت آن زده است ۱-صحنهای که پدر به پسر و مادر دستمال کاغذی میدهد تا هر سه اشک خود را که به ظاهر از اسانس پیاز است پاک کنند ۲-صحنهای که دختر درگوشهی راست صحنه با نخ کاموایی قرمز بازی میکند و پسر سمت چپ صحنه با چاقو پیاز خورد میکند و با تمرکز بالایی دیالوگ میگوید ۳ – صحنهای که پدر و مادر دو طرف میز قرمز غذاخوری نشستهاند و پسر روی صندلی با فاصله بین آن دو نشسته و سرش را بین دستهایش فشار میدهد و هیچ کلامی رد و بدل نمیشود.

موسیقی در این نمایش با ساز گیتار به صورت زنده نواخته میشود که در واقع انتخاب این موسیقی برگرفته از میل درونی کاراکتر پسر به گیتار است. موسیقی در کل کار، اجرا را همراهی میکند؛ اما بهتر یا زیباتر آن بود که از ملودیهای آشنا استفاده نمیشد.
کارگردان و گروه با توجه به اجرای این اثر نمایشی دیدگاه فلسفی را دنبال میکند که انسان بر سرنوشت خود حاکم است و جهان قابل تغیر است. نمایش در روایت پایبند به دیدگاه روانشناختی فروید و از نظر جامعه شناختی، معتقد به فرد گرایی است وپیام آن، اعتقاد به تغییر است.
مهران محمودزاده دهبارزی (کارشناس ارشد تئاتر)
عکس ها: مجید جمشیدی
پینوشت:
هولتن،مقدمهای بر تئاتر آیینه طبیعت.ترجمه محبوبه مهاجر.چاپ اول.انتشارات سروش،1364


بشر حضور درختان در پیرامونش را دوست دارد و به آن واکنش مثبت نشان میدهد، زیرا انسان به صورت غریزی زیبایی را دوست دارد. درختان زندگی انسان را دلپذیرتر و احساس آرامش را در وجود او تقویت میکند. بیشتر درختان و درختچهها برای تامین سایه و زیبایی در شهر کاشته میشوند اما درختان علاوه بر زیبایی فواید زیادی برای انسان و طبیعت دارند و شاید درخت برای جایی مثل بندرعباس یک ضرورت اجتناب ناپذیر باشد. اما دیروز عصر درختان مقابل سالن فرودگاه بندرعباس را قطع کردند. چند روز پیش هم درختان مقابل صدا و سیما و اداره راه را قطع کرده بودند. من فکر میکنم مدیرانی که تصمیم به از بین بردن درختان میگیرند حتمن دلایل خیلی محکم و منطقی دارند اما از فواید بیاندازه درختان آگاهی چندانی ندارند. از دوستانم میخواهم فواید درختان را اینجا ذکر کنند تا هم یادآوری برای خودمان باشد هم آگاهی مدیران در مورد درخت تقویت شود.
پینوشت: عکسها مربوط به درختان فرودگاه بندرعباس است که دیروز قطع شدند.
جشنواره تئاتر استان هرمزگان از هجده تا بیست و یک مهرماه در شهرستان بستک برگزار شد که 9 اثر راه یافته با هم رقابت کردند و در این میان نمایش های "آخرین مروارید" و نمایش "من خدا را دوست دارم" به عنوان اثر برگزیده به جشنواره منطقه ای تئاتر راه یافتند. به منظور ارتقاء سطح کیفی نمایش در هرمزگان تحلیل هر نه نمایش اجرا شده را در این صفحه می توانید بخوانید:
یک: نمایش "آخرین مروارید" نویسنده حمیدرضا آذرنگ کارگردان ایوب رحیمی
بازیگران: جعفر قاسمی . محمد سلیمی . آمنه اکبری . ماهان صابری .حبیب اله ناصری ...
به قصد شرکت کردن در رویداد درآماتیک آمده ایم . پس خیالمان را به آنها وام می دهیم .
خلاصهی داستان: ماجرای پسری به اسم دریا است که برای پیدا کردن مروارید هفتم از هفت مروارید مهریه دختری به اسم مروارید ،به رسم آیین وسنت به دریامیزند. مروارید نیز به مخالف با آن آیین وسنت میپردازد و در نبود دریا(پسر) به دریا میزند. پسر پس از سالها که در بین اهالی تبدیل به اسطوره شده ؛ برمیگردد و در ساحل دختری ناشناس را ملاقات میکند. دختر ماجراهای گذشته را به دریا بازگو میکند دریا که حضورش را در بین اهالی عبث میداند مروارید را به دختر(مروارید) میدهد. دختر که گمشدهاش را پیدا کرده از ساحل دور میشود. پسر با رفتن دختر متوجه میشود که دختر همان مروارید گمشدهاش است که سالها به دنبال آن بوده و باز او را از دست داده است. پس دوباره به دریا میزند.

طراحی صحنه
صحنه در این نمایش از وسط به دو قسمت افقی تقسیم شده است. قسمت انتهایی صحنه پنج پرده از جنس تور آویزان شده است که خود را نسبت به جلوی صحنه متمایز میکند. کف صحنه به رنگ سفید طراحی شده است و تنها یک پیت نفتی با یک طناب سمت چپ صحنه گذاشته شده است. در ابتدای نمایش در موقعیت جدال بین مروارید و دریا؛ سر رفتن یا ماندن با طناب به کشمکش میپردازند. در این رویداد و حتی رویدادهای بعدی تماشاگر نمیداند این طناب از کجا آمده و به کجا وصل است تا اینکه در رویداد آخر نمایش تماشاگر متوجه میشود که طناب همان طناب قایق است. بهتر آن بود که از ابتدا به محض ورود مرد به ساحل با عملی نشان میداد که این طناب عضو یا نشانهای از چیز بزرگتری بنام قایق است تا تماشاگر با کنشی بیهوده روبرو نشود.
در عرصه ی بازیگری،بازیگران این گروه به شیوه ی رئالیستی بازی خود را ارائه میدهند. از آنجایی که زبان نمایش به زبان محلی (مینابی)برگردان شده ؛ از بازیگران این گروه انتظارمیرفت که بازی تاثیر گذاری از خود به اجرا بگذارند. دیالوگها از زبان دو بازیگر (مروارید و دریا)به صورت کوبنده و تند و نامفهوم ادا میشود. این لحن و بیان حتی تماشاگر محلی را هم سردر گم میکند. بیشک بازیگران با بکار بردن زبان محلی؛ باید از بیان بدنی برای انتقال مفاهیم در راستای ارتباط با مخاطب سود میبردند تا بتوانند با تماشاگرانی که کلام برای آنها مفهوم نیست ارتباط برقرار کنند. در جای دیگر از لحاظ حس و حرکتی بازیگر نقش دریا(مرد) در موقعیتهای پس ازموقعیت پس گرفتن مرواریده دزدیده شده از دست دختر، دچار بلا تکلیفی در صحنه میشود اما دختر(مروارید)در اکثر رویدادهای نمایش به خوبی موقعیتها را درک کرده و دست به عمل یا اجرا میزند به غیر از یک موقعیت که آن هم شروع یک موقعیت جدیدی بود که ازدختر میپرسند: تو اینجا چیکار میکنی؟ در واقع بازیگر در تغییر وضعیت حسی و حرکتی خود در این موقعییت دچار ضعف شد. بازیگران دیگر مانند دو پدر و مادر که در واقع در فلش بکها حضور دارند به نوعی بازی خود را ارائه میداد که انگار در گذشته به شکل مصنوعی زندگی کردهاند.
موسیقی در نمایش آخرین مروارید فضاساز است که دو زمان حال و گذشته نواخته میشود .ضعف موسیقی در انتخاب موسقی لایت خارجی است(کشورهای غربی)که پخش این نوع موسیقی روی موقعیتهای نمایش با فضای بومی اثر لای چسبک است .
کارگردان و گروه با درک درستی از نیاز جامعه دست به انتخاب این نمایشنامه زدند - نقد سنت - برخوردشان با متن به درستی صورت گرفته است اما در برخورد با صحنه و تصویر سازی دچار فقدان تصویر شدهاند. از لحاظ ساختار نمایش در دو زمان حال و گذشته به سر میبرد و به صورت فلش بک داستان نمایش روایت میشد ـ روایت نمایش به صورت خطی است و شروع و پایان بندی مشخص شدهی دارد.

اجرای نمایش آخرین مروارید بیشتر در عرصهی ادبی خود را نشان میدهد تا یک اثر اجرایی.
کارگردان و گروه با توجه به اجرای این اثر نمایشی دیدگاه فلسفی را دنبال میکنند که سرنوشت بر انسان حاکم است و جهان قابل تغییر نیست. نمایش در روایت پای بند به دیدگاه روانشناختی یونگ و از نظر جامعه شناختی، معتقد به فردگرایی است و پیام آن، اعتقاد به تغییر است.
یکی از بیاد ماندنیترین صحنه این اجرا در یکی از فلش بکهاست زمانیکه پسر در گوشه چپ صحنه آماده میشود برای رفتن به دریا ، برای جستن مرواید هفتم و دختر در گوشه راست صحنه زیر تور آویزان شده از سقف قرار گرفته و تور را روی سرو تن خود کشیده است؛ فریاد میزند: دیگه وقت شه این سنت شکسته بشه...
مهران محمودزاده دهبارزی، کارشناس ارشد تئاتر
عکس: مجید جمشیدی
گفتنی است این تحلیل ها در روزنامه ندای هرمزگان هم چاپ می شود.

"من خدا را دوست دارم" به کارگردانی عبدالمحمد سالاری از بندرلنگه و "آخرین مروارید" به کارگردانی ایوب رحیمی از میناب نمایشهای برگزیدهی جشنواره بیست و چهارم تئاتر هرمزگان شدند. این جشنواره از ۱۸ تا ۲۲ مهر در شهرستان بستک برگزار شد.
نمایش "مقاومت ناپذیری کینه از کار افتاده" اثر جدید گروه تئاتر کارگاه است که در روز اول جشنواره تئاتر استانی هرمزگان (بستک) اجرا میشود. این نمایش را علی نرگسنژاد نوشته و مجید بشکال آن را کارگردانی میکند. داستان نمایش در مورد زنی است که بعد از یک ازدواج ناموفق به خانه پدریاش باز میگردد و در میان معلوم میشود که او با همسر گذشتهاش همچنان رابطه دارد و از او باردار است.
این نمایش ساعت ۱۰ صبح روز ۱۸ مهر در بستک اجرا میشود. در این نمایش فتحیه بقایی راضیه جوادی و مجید بشکال بازی میکنند. برنامه اجرایها بستک را اینجا ببینید.
نمایش "بیبری" به نویسندگی علیرضا داوری و کارگردانی مشترک علیرضا داوری و سعید زارع از رودان تنها نمایش هرمزگانی است که توانسته خود را در بین 172 متن منتخب داوران سی و یکمین جشنواره تئاتر فجر جای دهد. به گزارش روابط عمومی مرکز هنرهای نمایشی، هیات انتخاب متنها، متشکل از محمود صابری، رحمان سیفی آزاد، حسین راضی، حسین فرخی، عبدالحی شماسی و مهدی مکاری 172 متن از میان 850 متن رسیده به دبیرخانه جشنواره را برگزیدند. سال گذشته هم نمایش شیتال برقص بر مرگ من به کارگردانی مهران محمودزاده دهبارزی از رودان توانسته بود به بخش تجربههای نو فستیوال بین المللی تئاتر فجر راه یابد.
بخش اجتماعی
شایسته تقدیر:هادی صمدی
شایسته تقدیر:حامد برچیان
نفر سوم:احسان رافتی
نفر دوم: طیبه نصرالهی
نفر اول: حمید صادقی
بخش اقتصادی
شایسته تقدیر: مجید جمشیدی
نفر سوم: حمزه محمد حسینی
نفر دوم: مازیار اسدی
نفر اول: سیدمدیار شجاعی
بخش ایرانگردی
شایسته تقدیر: فربد پهلوان
شایسته تقدیر:حمیده معدنی
شایسته تقدیر: رضا قاسمی زرنوشه
نفر سوم: حجت عطایی
نفر دوم: محسن سعیدی
نفر اول: محمد کرباسیه
بخش سیاسی
نفر سوم: آریا جعفری
نفر دوم: فرهاد رجبعلی
نفر اول: میلاد بهشتی
بخش آیین و مذهب
شایسته تقدیر: مجید جمشیدی
شایسته تقدیر: امیرمسعود ابری
نفر سوم: میلاد رفعت.
نفر دوم: مهدی حاجیوند
نفر اول: عزیزالله مشفق
بخش فرهنگ و هنر
شایسته تقدیر: مجید جمشیدی
نفر سوم: سعید کیایی
نفر دوم: محمد برنو
نفر اول: میلاد بهشتی
مجموعه مستند اجتماعی
شایسته تقدیر: معین مطلق
شایسته تقدیر: سیدمدیار شجاعی
نفر سوم: امیر حسامی نژاد
نفر دوم: فرهاد بابایی
نفر اول: حامد بارچیان
بخش ورزش
شایسته تقدیر: عزیزاله مشفقی
نفر سوم : سجاد سعادت
نفر سوم: سیدمدیار شجاعی
نفر دوم: محمد برنو
نفر اول: حامد بارچیان
بخش فیلم
نفر دوم: حمیده نادری برای فیلم فاصله «لیلی تا لی لی»
نفر اول: مرتضی نیک برای فیلم «گفتگوی منتشر نشده ژاله»
بخش مالتی مدیا
نفر اول: سینا رشیدی
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید لعنتی دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگدمال می کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز،
کار انسان ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه های تاریک ایرلند و دشت های لهستان
و جلگه های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده گان» را بنیان بگذارم.
آزاده گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
ــ از آن بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین شان، درد و ایمان شان،
در ریخته گری های دست هاشان، و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد.
آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می باید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم.
شعر از لنگستون هیوز و ترجمه احمد شاملو
پی نوشت: این شعر برای دومین بار در وبلاگ منتشر شده