با خبر مرگ یکی از دوستانم در قلبم مرگ را نزدیک احساس کردم . مثل جرقه بود به ذهن خواب آلوده ام . همیشه در ذهن نا آگاهم جاودانگی عجیبی بود اما حالاحقیقت مرگ را بر روحم شفاف لمس می کنم.
تا به حال شاهد مرگ جوانان بسیار بوده ام اما گویی در خواب زنده گی می کردم که هیچ گاه خودم را در بستر مرگ نمی دیدم یا شاید ترس بسیاری که از مرگ داشتم مرا وادار به فکر نکردن به حقیقی ترین حقیقت زنده گیم می کرد .
ترس از دست دادن تمام آن چیزهایی که از بدو تولدم تا به حال بدست آورده ام یا خود به خود حاصل شده مثل : نفسم ، مادرم ، برادرم و ... گلویم را به سختی می فشرد .
هر وقت کسی می مرد حتی اگر از نزدیکانم بود ،در مراسمش شرکت نمی کردم و با خودم می گفتم: چه بیهوده است مراسمی اینچنینی و نباید اینقدر هزینه برای یک مرده پرداخت شود .که این خود به نوعی فرار از مرگ بود.
اما حالا که درست می اندیشم به وضوح می دانم که حقیقت مرگ چیزی نیست که با فکر نکردن و گریختن از او بتوانی از دستش رهایی یابی ، برعکس هر چه بیشتر از او گریزان شوی نزدیکترت می شود و به حق و درست است که : انسان زاده می شود تا بمیرد
حالا که این واقعیت را پذیرفته ام و این حقیقت شیرین را با جان حس کرده ام زنده گیم شیرینی زلالی پیدا کرده و راحتر با دوستانم برخورد می کنم ، کمتر عصبانی می شوم و فکر از دست دادن تمام چیزهایی که دارم را می کنم .
تسلیم در برابر مرگ شیرین ترین تجربه ی تمام زنده گیم بود .
مرگ پایان یک آغاز و آغاز پایانی دیگر است .( بودا)










