X
تبلیغات
رایتل

دیروز عصر با بربچ رفتیم تیر اندازی با کمان مجموعه هفت تیر

مثلا مسابقه بود و نفرات برتر هم اعلام شدند

من از آخر اول شدم و برای اولین بار بود که با کمان تیر اندازی می‌کردم .

این عکس محمد سایبانی که خیلی دوسش دارم .

با همه‌ی ارادت تقدیم‌ش می‌کنم.

از بابا غلام که گذشتیم

مادر غلام گریست

چشمی تنها مانده بود

به اتوبانها

که همه بن بست و لایتناهی .

از بابا غلام که گذشتیم می دانم

که درد است وغم است و آه

های مادر غلام

که به خیابانها غلام گم کن

با نفرین نگاه میکند

بوی تن غلام دارد

کوچه های باباغلام

وچشمه ی خون دل که سرازیر می رود

کرکسهای کشتارگاه می نوشند .

از باباغلام تا مادر غلام

از باباغلام تا غلام.

(بابا غلام نام محلیست در ۱۲کیلومتری بندرعباس) .

1 چیپیری:(cheperi) کوچک و خرد ، خردسال .چیرووک ،چپرتک و چی چیرو هم گفته میشود.

۲ آووس:(Avoos) باردار ، حامله

۳ کوش:(kaush) بادی که از جنوب شرقی میوزد و اگر آسمان ابری باشد ابرها را میبرد.

۴ کورگم: (korgom) منظور گم شدنیست که هیچ گاه پیدا نشود .

۵ چلسمه :( chelesma) همان تنقلات است ، خوراکی های مانند آجیل و لواشک و ...

۶ گارگوپ:(Garguop) ماهی بادکنک . یک نوع ماهی که هنگام دفاع زیر کلویش را به طور فوقالعاده ای بزرگ میکند.

۷ لچک:( lachak) روسری کوچک سه گوش. این کلمه فارسی است .

۸ سینگوو:(sengauv) خرچنگ . که چند نمونه است . کندرشکن _ سینگوو گویی و همان سینگوو معمولی

۹ دینگوو: (Dingauv ) بازی کودکی که تازه راه رفتن را میخواهد تجربه کند . بدین صورت که وقتی روی دوپایش میایستد زانویش را خم راست میکند و به کمانش که راه میرود.

۱۰ پهتکی:pohtaki پوسیده و کهنه .


همه چیز از آنجا شروع شد که پسر رییس بانک محلمان به خاستگاریم آمد. او فقط یک یا دو بار مرا در بانک دیده بود ، نمیدانم چرا این کار را کرد .
همه ی فامیل و دوستانم مرا خیلی خوشبخت می دانستند که یک همچین آدمی به خاستگاریم آمده که نه سنم به او می خورد و نه آنقدر زیبا یم که بخواهد شیدایم باشد و نه مال منالی داشتیم که بخواهد بخاطر پول ...
همه اتفاقها خیلی زود گذشت ، انگار من خواب بودم و زمان ازدواجمان فرا رسیده بود . دختر خاله هایم از لباسهای عروس که ویکتوریا زن دیوید بکام آن فوتبالیست مانکن انگلیسی در روز عروسیش پوشیده بود سخن می گفتند از سفره عقدعروسی فلانی و ...
همه ی این حرفها مثل نسیمی تو گوشم در حال آمد و رفت بود ، هنوز باورم نشده بودکه من با این سن وسال زیاد بخواهم شوهری جوان و خوش تیپ مثل آقاناصر ، آنهم پسر تازه از فرنگ برگشته یک رییس بانک...
خلاصه روز عروسی فرا رسید ، یک جشن کاملن مجلل . همه فامیل ما چه آنهایی که در روستا بودند چه آن تعداد کمی که مثل ما آواره ی این شهر خراب شده بودند ...همه و همه آمده بودند . وچیزی که مرا خیلی اذیت می کرد اختلاف طبقاتی بین ما بود .قیافه ی مهمانها ی ما در آن جشن پر شکوه مثل کارگرهایی بود که آمده ان کار تدارکات جشن را انجام دهند .
تنها چیزی که کمی مرا آرام می کرد برخورد خیلی خوب آقا ناصر با فامیلهای ما بود . او بسیار مهربان بود و بسیار دید بزرگی داشت.

بعد از اینکه همه ی مهمانها رفتند و من و آقا ناصر تنها ماندیم،متوجه شدم که ناراحتی دارد فکر کردم کسی او را ناراحت کرده ،ولی او گفت که چیزی نیست و خودم را ناراحت نکنم .کمی آرام شدم وقتی می خواستیم که در بستر کنار هم باشیم ،من از او خواستم که آنشب جدا از هم بخوابیم ، چون خیلی خیلی خجالت می کشیدم .

او پذیرفت ولی گفت که میرود بیرون هوایی بخورد و برگردد ...

الان هفت سال گذشته و او هنوز برنگشته ...