X
تبلیغات
رایتل

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای
همچون تمامی مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌ای از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را لطف تو را
کمالِ پخته‌گیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.

نه دیگر

پیغمبر هم که عطر پیوند را بازشناسی کند

من از جا در رفته ام 

حتا خدا هم که پایین بیاید و راه نشانم دهد

من راه اشتباه همیشگی ام را انتخاب کرده ام

هیولایم

هیولایی که می بلعد

و روزی سرش به سنگ خواهد خورد

و قی کردن دل اش

زمین را می شوید...


  

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید لعنتی دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگدمال می کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز،
کار انسان ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم

من همان کسم که کرانه های تاریک ایرلند و دشت های لهستان
و جلگه های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده گان» را بنیان بگذارم.
آزاده گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
ــ از آن بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین شان، درد و ایمان شان،
در ریخته گری های دست هاشان، و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد.
آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می باید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم.


شعر از لنگستون هیوز و ترجمه احمد شاملو

پی نوشت: این شعر برای دومین بار در وبلاگ منتشر شده

این روزها که می‌گذرد

هی من سی‌ ساله‌تر می‌شوم

همه چیزها

سی سالگی مرا یادآوری می‌کند

آن تارهای سفیدی که در میان آن همه سیاهی سرم  خودنمایی می‌کنند 

 زمان‌هایی که همه‌اش  کم است و کوتاه

 پاهای سنگین که توان برداشتن گام‌های بلند را ندارند

شکمی که از تنم  فاصله‌ای درشت گرفته

همه سی سالگی را در سرم تکرار می‌کند

این کسلِ  پر دغدغه     "سی سالگی"

سی سالگی پیر و نادان

...

سی سالگی تلخ و مریضی در من جریان دارد...



باران همه چیز را خواهد شست

چیزهای آلوده  و ناپاک را

چیزهای خوب و ثواب را

باران فکرهای بد فرهنگی را خواهد شست

فکرهایی که در فکر نابودی آن *"آوینی" خوب ما بودند

فکرهایی که فکر کردند تا تئاتر شهر را به تالار شهر بدل کنند

باران همه چیز را خواهد شست

باران فکرهای بد سیاسی را خواهد شست

فکرهای که فکر کردند می‌توانند همیشه بر گرده ما نفت را با نی بخورند

فکرهایی که در فکر قهر با جهان شخصی‌ترین زندگی‌هامان را متاثر کردند

باران همه چیز را خواهد شست

باران فکرهای بد مذهبی را خواهد شست

فکرهایی که فکر کردند دین‌شان را بر دین ما برتر بدانند

فکرهایی که فکر کردند هر روز می‌توان با حدیث جدیدی شعور ما را به استثمار بگیرند

باران همه چیزها را خواهد شست

باران فکرهای بد علمی را خواهد شست

فکرهایی که فکر کردند تا بمب های بزرگ بسازند

و هی هر چه پول در خانه بود اورانیوم خریدند تا غنی‌اش کنند و همه ما را به کشتن دهند

باران همه چیزها را خواهد شست

حتا من را 

که آلوده به برچسب‌های اجتماعی‌ام

کاش من هم یک روزی باران باشم

 تا بتوانیم بشوییم

باران همه چیز را خواهد شست.

 -------------------------------------------------------------

هفت/ اسفند/ نود.  بعد از باران// بندرعباس. سه راهی دلگشا

* منظور فرهنگسرای آوینی بندرعباس است




 به دیوار مسجد تکیه زد، نگاهی به  بلندگوی مسجد  انداخت. زمزمه ای کرد و دوباره نگاهش به پایین خیره شد...




خودت را به تن تنهایی نچسبان

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که می کاری ،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می کند ،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید .
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،اما خنده ات را که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید .
عشق من ، خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست
بخند ، زیرا خنده تو برای دستان من
شمشیری است آخته .
خنده تو ، در پاییز
در کنار دریا موج کف آلوده اش را باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم ،گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند .
بخند بر شب بر روز ،
  بر ماه ،بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد ،
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را ،
 هوا را ،روشنی را ، بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...


پابلو نرودا

پس از یک سر گیجه ی سرخ       به سراغم آمدی

دلگیر       هراسان       تنها   

حال  مادر   را  پرسیدی  

زمین از هم  رفت

غروب  هم بود   ابر  هم  بود ...


   چه سکوت سیاهی بر لب داشت ام

وقتی در پیچ های گیجی ام

سرت را بر سینه  فشردم...







سهم من، همه ی آن نگاه بنیان کن است  

ریشه ام را بکن  

اساسم را بسوزان...